روزی که زندهام!
سوسن
احمدگلی
امروز
صفرمین روز
هفته است.
بیهوده میکوشم
نام روزهای
هفته را به
خاطر بسپارم.
اگر دیروزو
امروز شبیه هماند،
بهتر است که
به خود زحمت
یادآوری نام
روزهای هفته
را ندهم. گذشت
روزهایی که به
ظاهر نام دارند
اما در حقیقت
نماد هیچ
واقعهی ویژهای
نیستند که من
از انجام آن راضی
باشم. جز این
که به من می
فهماند چیزی
تند و تند میآید
و میرود و من
از این عبور
پرشتاب، هیچ
برنگرفتهام.
هر چند که
میلیونها
سلول کوچک و
بزرگ ، شریانها
و مویرگها، دقیق
و پیگیر به
کار خود ادامه
میدهند و
بدون وقفهای
با معنای
زمان، یعنی
تغییر، پیش میروند،
اما قسمتی
فیزیکی از
وجود من به
معنای دیگری
از زمان فکر
میکند و تا آن
را نیابد در
جای آغازین خود
در جا میزند.
مانند عقربهی
ساعتی که
باطریاش تمام
شده است و در
جای خود تیک
تیک می کند
اما نقطه
مکانیاش را
تغییر نمیدهد.
زمان من از
لحظهای آغاز
میشود که
قلبم تندتر
بزند. تپش
تندی که نه از
دویدن است نه
از بالارفتن
از پله و نه
هیچ حرکت فیزیکی
دیگر. تپشی از
شوق. شوق و شور.
چرا، چطور و از
کجا می آید؟
باطری کوچکی
که میتواند
عقربه ساعت
مرا به حرکت
درآورد. مغز
آن را پیدا میکند
و قلب با کمال
فروتنی و
همراهی، از آن
استقبال می
کند و به آن
پاسخ میدهد.
پس آهنگ کارش
را نتدتر میکند
و درنگاه من
شعلهای
درخشان جرقه
میزند تا آن
روز، نامی
ویژه پیدا
کند، چرا که
من آن روز را
حتما کاری میکنم.
کاری که از
انجام آن
مغرور و راضی
خواهم بود. پس
به خاطر گرامیداشت
" خودم" آن را
به خاطر خواهم
سپرد و در صفحات
کم برگ تاریخ
زندگی به ثبت
خواهم رساند.
گاهی مجبور
میشوم فقط روزهای
اندک ثبت شده
را گرامی داشت
بگیرم و مانند
گاوی که در
برهوتی
گیرافتاده به
نشخوار آنچه
در پیش تر
بلعیده است ،
اکتفا کنم.
این هم بد
نیست. اما
گاهی نشخوار
آنها هم راضیام
نمیکند و باز
این مغز کوچک
پرمدعا، خارج
از توان و
ارادهی من،
در جستجو و
تمنای خوراک
تازه برمیآید
و به گاو فربه
و تنبل هِی میزند
که بلند شو و
به جستجوی
چراگاه دیگر
باش!
امروز دهمین
روز هفته است.
تاریخ ، روزی
از روزهای
زندگی و زمان،
ساعتی که
تعریف آن به
تعداد پدیدههای
هستی، متفاوت
است.
از خواب تازه
بیدار شدهام.
روی تراس میروم.
خورشید از
لابهلای
ابرها سعی در
تابش حضورش
دارد. صدای
باد در میان
برگها به حدی
زیاد است که
هنگامی که در
رختخواب بودم،
از پشت پلکها
وپردههای
بسته فکر میکردم
باران می
بارد. اما
حالا میبینم
که باران نیست
، باد است و
تشنج برگها.
مورچهای ذرهی
بزرگ نانی در
دهان گرفته و
با مشقتی پیدا
به سمتی میرود.
از من سحرخیز تر
است زیرا من
هنوز با موهای
ژولیده و لباس
خواب در
آستانه در
تراس ایستادهام،
اما او کار
روزانهاش را
آغاز کرده است.
کاری که
انگیزهاش از
پیش در دستگاه
حیاتی او یک
بار برای همیشه
تعریف و حک
شده است:" زنده
ماندن" .
کاش انگیزه
زندگی ما هم
تعریف میشد و
یا یک بار
تعریف آن،
برای آغاز هر
روز از زندگیمان
کافی بود.
یعنی فقط"
ماندن" کافی
بود و همان
روز که زندهایم،
می توانست
معنای لازم و
کافی آن روز
باشد.
چرا زنده
ماندن ما هنوز
به معنایی بیش
از خوردن، نفس
کشیدن، تولید
مثل کردن و
حرکت به معنای
مکانی آن ، یعنی
جابه جایی از
نقطهای به
نقطه دیگر،
نیاز دارد؟
این مغز کوچک
پرمدعا که می
تواند در خود
دنیایی را
تعریف کند،
چرا بیش از آن
چه که این
مورچه میکند
از ما میخواهد؟
هر روزی که
شروع میشود برای
به پایان
بردنش به
انگیزهای
نیازمند است،
چیزی بیشتر ، مداومتر
و از دایره
وجود " من"
فراتر.
او چیست ،
کیست؟
بازگشتwww.perslit.com